تبليغاتX
قـــاصـــدک گـمـــشــــده

قـــاصـــدک گـمـــشــــده


صدای آشنای سالهای دور ،

باز به دیدارم می آید و من غرق در لبخند تلخم

آشنایی را انکار می کنم !

نگاهم تعمدانه بی رحم و بی خیال می شود

تا خاطره های شیرین سالهای دور

در صندوقچه خاطرات بماند و فقط خاک بخورد !

تا می رود نگاهم مهربان

 قدمهای خسته اش را می شمارد و می گویم  :

" بار دیگر که آمدی  یادت باشد 

 خنده آن سالهای دور را  با خودت بیاور ... "

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 18:56 توسط رها |


از در تو میاد ... چادرش رو زیر بغلش جمع کرده ... بچه اش  کج و کوله تو بغلشه  ...  بچه بی خیال گردن خمیده اش به خواب نازه  ... بچه رو نگاه میکنم به دلم نمیشینه ... تازشم پسر هم هست!!. .. مامان بچه بغل ، میشینه کنار من ... بوی آشپزخونه اش زودتر از سلامش میاد !! ... نگاش میکنم ... خسته است ... میگه کلی دنبال مطب گشته  ... ( فکر نکنید من پزشکم  مطب همون دندونپزشک عزیز هستم )...

مامان رو صدا میکنن که بره برا ویزیت شدن ... بهش تعارف میکنم که بچه رو بده به من !!!  اونم معطل نمیکنه و بچه رو میذاره تو بغلم و  از اونجایی که ناشیانه بغلش میکنم بهم گوشزد میکنه هوای سرش رو داشته باشم !!... و میره تا ویزیت بشه ...بعد از دقایقی میاد و بچه رو اصلا یادش میره ...که البته دلیلش برا من کاملا واضحه !! ... میگه ای بابا چه خبره اینجا .. بی خیال دندون بشم بهتره !! میگم چرا ؟؟!!! میگه هیچی ... تشکر میکنه و بچه رو از بغلم بیرون میاره و خداحافظی میگه و میره ! ... نگام به در میمونه ... در نیمه باز ... مامان میره و بی خیال دندوناش میشه ... به هزار و یک دلیلی که خودش میدونه و خودش ... و من میمونم با سوال همیشگی ام ...

پ ن : میرید دندونپزشکی بچه چند ماهتونو نبرید که همه جا من نیستم !!

پ.ن : هدف اتلاف وقت شما خواننده گرامی نبود ! متن هدفدار بود !

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20ساعت 22:38 توسط رها |


کاش سالها پیشتر می آمدی

 تا

این سالها ، زمان آرامش من باشد ...

اما

دیر آمدی ...  خیلی دیر ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 22:55 توسط رها |


وقتی سرانجام با  پیدا کردن " پارتی " گردن کلفت یه کاری پیدا میکنی و از خوشحالی تو پوست خودت نمیگنجی با خودت فکر میکنی حقوقش که ماهی ۲۰۳ هزار تومنه از سرتم زیادیه ! ... با خودت دو دو تا چهار تا میکنی و میگی کلی اش رو میتونی پس انداز کنی ... حقوقت رو با قناعت هر چه تموم تر پس انداز میکنی تا فردای مبادا ؛بدردت بخوره  ... اما بی خیال حساب کتابای تو ،خیلی زود روز مبادا میرسه !! ...

 دندون درد بعد از چند ماه باز میاد سراغت ... دردی که همتا نداره ! ... میری پیش دکتر همیشگی که کلی از پس اندازهات باید بره تو جیبش ! ... یه عکس از دندونای درب و داغونت میاندازی ۸۵۰۰ تومان .. درد دندون یادت میره ! ... و بعد میشینه و دندونای مشکل دارتو بهت معرفی میکنه ... سمت راست بالا عصب کشی ، سمت چپ بالا عصب کشی ؛ سمت راست بالا دو تا پر کردن و پایین هم دو تا ! ... منتظر حرف آخر ... میشه ۳۰۰ هزار تومن ! ... مردمک چشمات گشاد میشن ! آقای دکتر می خنده میگه عیب نداره مهم دندوناته ... میگی اون که آره !... با خودت فکر میکنی پس این خمیر دندون خارجی ۱۹۰۰ تومنی برا این دندونا چیکار کرده ؟! ... میگی حقشونه همون خمیر دندون پ .... !! رو بزنی بهشون! به پس اندازات فکر میکنی که باید بی هیچ بروبرگردی از بانک درآری و بدی آقای محترم دندونپزشک ! ...

اما باز میگی خدا رو شکر که بیشتر نشد ! خدا  پدر آقای " پارتی " رو بیامرزه که حالا نخوای شرمنده بابا بشی ! و تا میتونی به همه اونایی که میشناسی و نمیشناسی و مسبب همه این مصیبتان ناسزا میگی ...و باز به فکر اونایی می افتی که هزار درد بدتر از پوسیدگی دندون تو دارن و ....

پ.ن : اینم تغییر سبک قلم !

پ.ن : هر شب دندوناتون رو با ارزون ترین خمیر دندون مسواک کنید تا دچار عوارض بعدی نشید !

پ.ن:  بهترین شغل = دندانپزشکی 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 22:57 توسط رها |


تاریکی ... تاریکی ... هراس و اندوه ...  واژه های سیاه می رقصند در میان اشک ها  ...

دوران واژه های سرد و سیاه در گورستان اندیشه ام و لرزش قلم در دستان ناتوانم ... تقلایی سخت برای رهایی از غمها ؛  بی فایده است،  اما

 ... درد دل میشویم با اشکهای بی پناه ...  مردمکهایم خسته از دیدن درد ... لبانم ترک خورده غم ... چنین آواره ام،  به جرم کدامین گناه ؟

بهار خزانیم را بنگر و باز هم به مهربانیت بناز !! چقدر جوهر داشت قلم نامهربانت هنگام نوشتن درد در تقدیر سیاهم ... باز هم بنویس من بنده ام و تو خدا  ...!

                                                در آخر ....  مرگ بر رها ترین حوا ... !!!  

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 21:13 توسط رها |


خدایم ... خدایم ... خدایم ...

صدایت کردم و میکنم ...

و باز  هم ...

جوابم در مشت بسته آدمکهای هزار رنگت است ...

پس خداییت ارزانی کیست ؟؟

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/07ساعت 11:14 توسط رها |


چشم در چشمانت تو را مینگرم ... دستانم ناتوان و زبانم قاصر ... برای تو می نویسم ...

امشب من و تو  ... کاش کمی و فقط کمی  کوچیکتر بودم تا از طلب کردن دامن و آغوشت شرمی نداشتم ... کاش اونقدر کوچیک بودم که صدای لالاییت خوشترین صدای زندگیم میشد ... سالها و سالها ... روزهای خوش و ناخوش کنار هم ... با همه تلخی هام کنار اومدی ... کاش چشمامو می بستم و روبروت قصه همه این سالها رو برات می خوندم ... و تو از سالهای شیرین بعد برام قصه بخونی ...

 وقتی به جای خالی مامانی زهرا نگاه میکنم میبینم چقدر خوشبختم ... که تو هستی ... مامانی .. چه خوبه که هستی ... تو هر چی بگی خدای مهربونت رد نمیکنه ...بهش بگو که تا من هستم تو هم باشی ...  مامانی هیچ هدیه ای نیست تا بتونه جواب همه خوبیهات و بودنات باشه ...

 مامان گلم ...مامان خوبم  ... مامانی ... دوستت دارم ... انشالله که سالهای سال سلامت کنارمون باشی ...

 پ. ن: تولد حضرت فاطمه (س) و روز مادر و زن رو به همه شما دوستای خوبم تبریک میگم ...

پ.ن: از همه دوستان نازنینم میخوام برای بهبودی و شفای مامان عزیز یکی از دوستای خوبمون دعا کنید ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 22:8 توسط رها |


سوی چشمانم را کجا میبری ؟؟؟

دستانت چقدر نامهربانند با من .... 

***

    کاش قلم را سخاوتمندانه تر میگرداندی ...

     یا بهتر اینکه ، چشمی نمیکشیدی و دلی !! 

***

        کاش صبر آدمکها نیز چون صبر خدایشان بود ...

      کاش ...کاش ... کاش ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/02ساعت 23:27 توسط رها |


برای قربانی کردن تو آماده ام ! ...مسلخ در انتظار ماست ... دست و پای شکسته ات را دگر تکان نده که سودی تو را نمیبخشد ... هیچکس حتی خدایت هم تو را نمیخواهد ... وقت مرگت فرا رسیده است ... بهتر است پنبه ها را ازگوشت به در آری ... وقت قربانی شدنت است ...

قربانی نمیدانم چه ... قربانی سرنوشتی تلخ ... قربانی اشتباهی کوچک !!. قربانی تاراج خوشبختی ....!!. به چه نمیدانم !! ...امیدوار به خاموشی لبهایم نباش ... آرامشم را به امید مگیر ... اینها لحظه های ندانستن هستن ..منتظر دانستنم باش...

ای عشق ... با توام ... لحظه قربانی شدنت هر دقیقه نزدیک و نزدیک تر میشود ... فکر چاره باش ! همه سالهای جنگیدن من پایانش جز این نبود و نیست که تو باید به قربانگاه بروی ... تو قربانی نفرت میشوی ... نفرتی سیاه که با تولد تو سخت ریشه دوانید ...

اشک ؟؟ ندارم !! ... هر آنچه که آب دیده بود و میشد فشاند در غم تو فرونشاندم تا شاید تو را بی اشک داشته باشم اما ... دگر گلویم تاب فریاد کشیدن ندارد ... دیگر صفحه سپیدی برای شعر نوشتن از تو ندارم ...دگر از من انتظاری نداشته باش ! ...

کاش روز اول آنقدر فریبنده زندگی آرامم را طوفانی نمیکردی ... کاش از دور مثل رویایی شیرین ته دلم را چنگ نمیزدی ... ظهر گرم بهاری ام را همیشه به یاد داشته باش که چه سرزده آمدی تا سرنوشتی نو شوی ... شاید شوم ... شاید زهر ... شاید هم شیرین ...

چاره ای نماند از بد روزگار ... شاید هم مانده باشد فقط خدایت میداند و بس ... بگذار تا سکوت لبانم به اشک بنشیند تا بگویم چه خواهی شد ... کی وقت به قربانگاه رفتنت است ... وقت مرگت ... شاید سالروز تولدت ... همان روز بهاری گرم ... نمیدانم ... شاید ...   

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 17:19 توسط رها |


شادی  و آرامش ٫عاریه ای است تا ساعتی چند دل خسته ام بدان آرام بگیرد و بهانه ای باشد برای چیدن سنگ سنگ خوشبختی بر روی هم ... اما ..اما ساعت پایان ساعت آوار است ، آوار ...

 میگویم شاید خدایم نامهربان است ! ... چشم در چشمانش می دوزم تا شاید این تلخی ها را توجیهی باشد ...اما .. تنها جوابم خاموشی است ... تنها دست مهربانش را حس میکنم که دل خسته ام را نوازش میکند تا باز هم بروم ... باز ...

تو میگویی خدایمان بزرگ است و من این روزها ناباورانه چشم در چشمانت می دوزم تا شاید صدق گفته ات را دریابم ... لبخند تلخم اخم چشمانت را به همراه می آورد ... فقط لبانم باز می شوند تا بگویم .. خیلی خسته ام ... و چشمانت به اشک می نشینند و باز خدایم را صدا میکنم تا بزرگی اش را اینبار بزرگتر به رخ چشمان کورم بکشاند ... باز هم صبر و صبر و انتظار ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/15ساعت 19:2 توسط رها |


سرمست و شیدا کنار توام ...

می چرخم و می چرخد این کره گرد تا روزها را هر چه زودتر به یغما ببرد ...

پهن کن فرش قرمز را .. فرش دستباف مادر را ..

آرزومند سر گذاشتن بر قطعه ای از زمین خدایم که مال ما باشد ...

دستهای زبرم چه لطیفند !! همه پیاله هایت را بیاور تا آب بکشم !

دستمزدم چه شد ؟؟ ! گونه های تبدارم پرند از تمنای وصال لبانت ...

مهمل می بافم ؟؟ !! یادت رفت تا چیزی بگذاری و من بخورم و گرسنه نمانم ! ...

خواب ... خواب می خواهم تا شب آرامم ، آرام بخوابد ... و من در رویای شیرینم ..

شاید فردا که بروی برایم سوغاتی های خوب بیاوری از همیشه بهتر ...

کاش کره گرد این چند روز تندتر و تندتر بچرخد ... تندتر ... تندتر ... 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 23:40 توسط رها |


 زن دانه دانه سیب زمینی هایش را سوا میکند ... زن با زنبیلی حصیری در دست...من دانه دانه رویاهایم را سوا می کنم ... بقچه نسیان در دستانم ...

یک سیب زمینی او میگذارد و یک رویا من ! ... زنبیل او پر میشود ازسیب زمینی های همه کاره و بقچه من پر از رویاهای نیمه کاره ...

همپای یک کیلو شدن سیب زمینی های زن؛ رویاهای من نیز یک بقچه میشود ... زنبیل زن سنگین  و بقچه من سبک ... دل او شاد از فکر خورشت امروز و دل من داغدار بی رویایی فردا ...

زن با گامهای تند به سوی خانه اش روانه است و من آرام و بی فکر گذشت زمان به سوی ................

 راستی مقصد من کجاست ؟! ... این بقچه را باید به کجا برسانم ؟... جایی که باید رویاهای نیمه کاره را به خواب همیشگی فرستاد کجاست؟؟ ... یا شاید جای زنده به گور کردنشان ...

 

پ.ن: هنوز کورسوی امیدی هست ... خدا هست ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 8:46 توسط رها |


با کدامین نام رها میشوی

با " رها " شدن هم هنوزم در بندی ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05ساعت 21:52 توسط رها |


همه چشمها باز میشوند تا ببینند اوج خمیدگی قامت بی خیالت را ...و تو چشمهایت را می بندی بر چشمان ملامت گرشان ... زندگی را با همه تلخی هایش در آغوش میفشاری و دلت آرام میگیرد ... زمزمه ات این است ... زندگی مال من است! .. دستهایشان را از گردن نحیفت برمیداری و نفسی تازه می کنی و قول میدهی تا تو نیز چون آنها بیخیال ؛ به زندگی ات برسی ...

دل مهربانت امشب مهمان خانه ای پاک ... اسم مرا میبری تا مرا هم مهمان آن خانه سبز کنی ... دعا و دعا برای خوشبختی من ... از تو تا بقیه چقدر فاصله هست ... به اندازه دوری بهشت از جهنم... شاید بیشتر... همه مهربانیت را بی ادعا و انتها هدیه میکنی تا همه باورهایم شکسته نشود  و دل ساده ام از همه دلگیر  نباشد  ... و باز من میشوم و مهربانی خدایم ...

بعد از من و او ... تو !... حس بیشتر خواستن و کمتر داشتنت ... خبر از دل من نداری ... آرام آرام ... شاید امیدوارتر از همیشه ... همه آدمها مال زندگی خوش خودشان ... بگذار ما باشیم و تلخی روزگارمان ... برای هر دردی درمانی هست ... برای ما هم ... خدا مهربان تر از آنست که سهم من و تو را همه تلخی تقدیر کرده باشد ... 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/29ساعت 21:31 توسط رها |


صبح بیدار میشی ... صبحونه میخوری تند تند انگار ظهر شده و تو هزار تا کار نکرده داری ! ... جارو میکشی ... یه دستمال میکشی تا چشمت به گردو غبارای هر روزه رو میز نیفته ... بعد برنج و بعد سبزی و سیب زمینی و ... پاک می کنی  .. تند تند کف آشپزخونه رو دستمال می کشی ... همه ظرفها رو مرتب می کنی ... بعد لباسا میرن تو لباسشویی .. یادت میاد ماده ضدعفونی کننده نداری ... میری سر خیابون می خری و میای ... این بار دومه که میری سر خیابون .. بعد اجاق و تو ... تند تند همه رو سر هم می کنی ... بدون یه لحظه درنگ ...

ساعت دوازده نهار آماده است تا من پررو نهار نخورده نرم سرکار ! ... میگی اگه می خوای بخوری بیا بخور .. اینجا نشسته بودم و نگات میکردم از صبح تا حالا .. میگم چه حوصله ای داری !. هر روز تکرار هر روز ... از صبح تا ظهر آشپرخونه بعد از ظهر آشپزخونه و بعدشم یه جای دیگه خونه ... تو مگه زندگی نداری زن ؟! وقت می کنی به خودت فکر کنی ؟ وقت می کنی یه چند دقیقه رو به آینه واستی و موهاتو شونه کنی؟ ... چند ساله همه دلخوشیت همین آشپرخونه است؟ اینم شبیه میز ریاست توئه ! اگه تونستی دل ازش بکنی ! ... الانم تند تند سالاد درست می کنی ! ...یادت میاد پسرت نوشابه دوست داره میگی برم تا سر خیابون و بیام ! ... کلافه میشم از این همه سر خیابون رفتنت .. 

 بعد همه نهار می خورن .. سفره انداختن و برداشتنش با تو ... ظرف شستنش با تو .. چایی دم کردن با تو ... لباس پهن کردن با تو ...مثل یه روبات ... تا حالا وقت کردی که فکر کنی این همه زندگیه ؟ ... میگم فردا منم مثل تو میشم ! منم همه زندگیم میشه آشپرخونه و رضایت چند تا آدمی که شاید نصف مصیبتات رو نمی بینن ؟.. و چقدر هم تو راضی هستی !.. شکایتی هم اگه بکنی از من بیخیاله ! ... یعنی من می تونم مثل تو باشم ؟! .. بسازم و بشورم و بپزم و خوشحال باشم ؟! ...  بعید می دونم اینو هم همیشه میگی !!

 راستی مامان تو از زندگی چی فهمیدی؟؟؟ چقدر از اون عشق چند ساله به بابایی یادته ؟ شاید اونو هم تو هیاهوی آشپرخونه ات گم کردی ؟! ... کاش می دونستم چقدر از این زندگی و این آشپرخونه همیشگی راضی هستی ! بابا میاد خونه و تو مثل همیشه کنارش... و در خدمتش ... خوبه که خستگی ات رو به روی هیچکی نمیاری ! ... زندگی خوبیه ادامه بده مامانی ... ادامه بده ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/26ساعت 12:20 توسط رها |





Design by : Night Skin