تبليغاتX
قـــاصـــدک گـمـــشــــده

قـــاصـــدک گـمـــشــــده


کاش پناهی بود برای رهایی از این سقف بی امان ...

انبوه تنها شده ام من و این سرا به مثال مسلخ گاه ...

...

گاهی از این دنیا سیر میشی اما ادماش هنوز برات جای امیدواری دارن

گاهی از این آدما سیر میشی اما دنیا هنوز  برات جای امیدواری داره

ته خط اونجاست که نه دنیایی داشته باشی نه آدمی ...

...

اینقدر حرف برا گفتن دارم که ترجیح میدم سکوت کنم !

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 22:35 توسط رها |


میخوام تا فریاد بکشم ... میخوام از دست خیلی دیده ها و شنیده ها فریاد بکشم ....

اما تو مهر خاموشی میزنی به لبام  ... حق نداری فریاد بکشی ... این کار تو نیست ! وقت فریاد  نیست ...

با دستایی که چند سال پیش گمشون کردی ساحل طوفانی دریایی رو نشونم میدی که شنا تو ساحلش هم ، غرقت میکنه ...  تو سکوتت یاد سالها پیش می افتی ... یاد دریای خودت و تقلای شنا کردنت ... تو به دریات میرسی و بعدش می بینی سرابی رو رنگ کردن و به جای دریا بهت قالب کردن !... با سکوتت اعتراف میکنی ... اشتباه کردی ...

حالا ... اینجا ... تو نزدیک به پایان خط ... من اول راه ...  تو تسلیم و من ... من نه ! ... من با سکوت امروزم به فریاد فردام میرسم ... 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت 13:2 توسط رها |


کرکسها بر فراز آسمان

آوای بلبلان سر می دهند

خاموش !

شیران بیشه بیدارند ...                                                                                             

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت 22:5 توسط رها |


  فردا همه باهم  ...

                             

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/21ساعت 18:22 توسط رها |


به شوخی چند تا قرص حل میکنه  تو آب ... حل نمیشن ... به زور حلشون میکنه ...

به قرصا می خنده  و به معده اش !

بعد خالی شدن لیوان، معده اش به اون می خنده ... قاه قاه قاه ...

" تو حتی عرضه کشتن خودت رو هم نداری ! "

مبهم نگاهشون میکنه  ، برا چی دارن میدون؟!  ... یه سیخ دو سر همه چی رو پاک میکنه ..

حس میکنه فشار قبره و دیگه تموم ....

نچ !

چشماش باز میشه و نیمرخش رو می بینه ... حس خوبی بهش دست میده ؛ اون تموم شب رو کنارش بوده ، درد سیخ دو سر رو یادش میره ...

دلش میخواد تو آغوشش بگیره و بگه خوشحاله که زنده است ... منتظره ...

نیمرخ سرد و یخی و آروم میگه : همه دفترات رو خوندم ... درد سیخ دو سر بازم زنده میشه ... و باز همه چی رو میاره بالا ...

میگه : دردت چی بود ؟ میخواستی خودت رو بکشی که چی ؟؟ !!

خوندی و هیچی نفهمیدی ؟؟ !! درد سیخ دو سر نمیذاره بخنده ... باز میاره بالا ...

میگه زن همراه تخت مجاور می پرسه که چش بوده ؟ آخه چی بگم ؟!

اشک شور با عق همراه میشه ... میگه : کاش تموم شده بود ... مثل همیشه کاش ... 

زیر بغلش رو میگیرن و می آرنش خونه ... آبمیوه و آبمیوه و کمپوت ...

معده اش میخنده ... قاه قاه قاه ... مشکل تو معده ات بود نه ؟؟!!

روز بعد  ... معده خوب میشه ... دفترا سوزونده میشن ...

اون بی نیمرخ تر میشه و یاد میگیره که دیگه شوخی نکنه !!

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت 20:30 توسط رها |


 ۱) بنا به درخواست چند تا از دوستان مشتاق میخوام شما رو در جریان حال همکار جدیدمون که شرحش رفت ، بذارم ... چند روز پیش اومد چون مدیر بهش گفته بود کار فوری باهاش داره .. سراسیمه اومد اینبار با یه کلاه که اونو بیشتر شبیه یه روابط عمومی موفق کرده بود ! .... رییس جلسه داشت و گفت چند دقیقه منتظر بمونه ... اونم گفت سلام من رو به مدیر کل برسونید و بگید من خیلی کار دارم نمیتونم منتظر بمونم و رفت !! و من باز هم موندم از این همه اعتماد بنفس و این روابط عمومی قوی!

۲) منطقه آزاد کذایی رو یادتونه ؟! 289جمع شدن یه عده دانشجو ؛ هوار کشیدن ها و ... برا ؟؟ برا اینکه بگه من از رییس جمهور آینده ام این رو میخوام و اون رو میخوام ، کشمکش برا اینکه هر کی صداش بالاتر باشه ؛sarcastic حالا کدوم یک از کاندیداها گوشش سنگینه رو من نمیدونم !

بمباران تبلیغاتی برا رای دادن؟؟ اونم تو سال الگوی اصلاح مصرف ؟؟ ... خوب این وظیفه دینی و ملی ماست ، نیازی به تبلیغ نداره، خودمون می ریم دیگه !! به نظرم بهتره که به جای این همه برنامه متعدد در این رابطه، همون فیلمای هندی تاثیر گذار رو بذارن ! tv2

پ.ن: توصیه میکنم :   " لطفا رای بدهید "  hit3 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت 13:9 توسط رها |


خیالم بوی خامی می دهد ؛ بوی گندیدگی ...

خوابهایم روز به روز مبهم تر می شوند و بی تعبیرتر ...

سلولهای خاکستری مغزم؛ رو به بازنشستگی یا شاید هم از کار افتادگی ...

دلم خسته از کنکاش های بیهوده، هر چه را که می پوید نایافتنی است ...

چقدر چیز برای یادگرفتن زیاد است، نمیخواهم یاد بگیرم ! ... میخواهم تنبل ترین شاگرد این دنیا باشم ... نوبت اول زندگیم را تجدید، نوبت دوم را تجدید و سوم در آستانه مهر قرمز مردودی ...

خسته از قصه های تکراری ، خسته از نفهمیدن ها و خسته از گره کوری که با هر دستی کورتر میشود؛ خسته از شنیدن حرفهای تکراری که نمیخواهم بشنومشان ...

قاصدک گمشده ام را گم تر کرده ام و شب نشینم ...این هم دروغی مثل همه دروغ های زندگیم ...

کسی هست که دروغ بلد نباشد ؟ کسی هست که پستوهای دلش را بتوان دید ؟ خدایم ! خلق کرده ای چنین آدمی را ؟ خانه اش کجاست ؟ میخواهم حوایش باشم ! ...

پ.ن : میگن جنگ اول به از صلح آخر !! هر کی میخواد از گله ها و نوشته هام ایراد بگیره لطفا  کامنتی نذاره چون مطمئنا حذفش میکنم ! این وب مثل سوپاپ اطمینان منه !  ... اینو ازم نگیرین ... 

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت 11:56 توسط رها |


 با کلی اعتماد بنفس پاش رو پاش می اندازه و بدون اجازه می شینه !  چند دقیقه بعد ...

 بلند میشه و کل قفسه کتابای من رو زیر و رو میکنه و من در عجب می مونم از این موجود مودب !

بالاخره خسته اش میشه و می شینه و  ازم درباره محیط کار و همکارا می پرسه

 اول زیاد روی خوش نشون نمیدم اما ... بعد مساله جدی میشه ... ... تازه می فهمم که قراره بشه همکارم اونم تو واحد خودم !! ...

با ابهت یه فیسلوف میگه دانشجوی روابط عمومیه و میخواد اینجا مشغول شه ...

وقتی از صحبتهای مدیر محترم میگه و قراردادش، دلم براش می سوزه و نمیتونم جلوی زبونم رو بگیرم و بهش هشدار میدم البته کاملا سربسته .... منو میکشه تا یه چیزایی بفهمه و میگه خب اینجوری که میگی ، نه !! میبینم زیادی تند رفتم و بعد امیدواری بهش میدم که شاید استخدامش کنن و ....... اما مصمم میگه نه ! 

میره و قبل  از اینکه به خاطره ها بپیونده ، دیروز ظهر ؛ یه باره با همون ظاهر پر از اعتماد بنفس لای در ظاهر میشه ... درست شبیه سربازان آتنی که از جنگ با دست پر بر می گشتن و میگه : سرکارخانم قراردادم رو امضا کردم !  

و من میمونم و رویای کار با همکاری که برا کار افتخاری قرار داد امضا کرده !!

پ.ن: داستان حتما ادامه داره !

پ.  روز " روابط عمومی " رو به همکارای عزیز و همکار جدید تبریک میگم

پ.ن: حداقل یه پست از دست غرغرای من راحتین اما اینو بگم کی مسئول این بیکاری ها و این نوع کار کردنهاست ؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27ساعت 18:57 توسط رها |


نه میتونم دور شم از تو ...  نه میتونم که بمونم

تو نه نیستی و نه هستی ... دیگه خستم از خیالا

مونده بی جواب و مبهم .. توی زندگیم سوالا

پ.ن: چقدر بده که به همه چی عادت کنی ... و چقدر بده که همه چی بشه برات عادت ...

پ.ن: خیلی جالبه؛ من دوست دارم جای اون باشم ؛ اون دوست داره جای من باشه و الی آخر ...!!

پ.ن: هیچی !! ( این هیچی یعنی همون حرفایی که نمیشه گفتشون ) ..

+ نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت 18:26 توسط رها |


 در رویا : من پشت تریبون " منطق آزاده " 

می گم : جناب اقای رییس جمهور عزیز و محترم و گرانقدر آینده  ، خیلی ببخشید .. خیلی پوزش میخوام :

اگه من به شما رای بدم  ، می تونم تو دل این صفحه ناقابل هر چی خواستم بنویسم ؟؟!! میدونم شما می ای تا کارای بزرگ بزرگ انجام بدی اما منم جوونم و آرزوها دارم !.. شما یه محبتی کن جوابم رو بده منم قول میدم جبران کنم !!

پ. ن : آقای رییس جمهور عزیز ، جوابم رو به ایمیلم بفرست لطفا!

پ.ن : یه عالمه حرف داشتم و مجبور شدم همه رو بایکوت کنم ، برا همین جوش آوردم !!

پ.ن: اسم اون برنامه کذایی رو نمیدونم شاید منطقه آزاد ، اسمش مهم نیست مهم محتواست !!

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22ساعت 12:19 توسط رها |


وقتی بزرگترین هنر زندگیم میشه ازدواج و خونه داری و بچه داری ... وقتی بابا میگه و تو میگی و مامان میگه آخر راهت همینه که همین !

وقتی که بعضی ذهنهای عقب مونده هنوز نمیخوان عقاید مسخره شون رو برا خودشون نگه دارن و بذارن زندگیمو کنم ... بفهمن من برا خودم کافیم ! ... 

وقتی که همه میگن شخصیت والایی دارم، حق و حقوقم مساویه  اما تو عمل می بینم اینا همش شعاره ، فقط شعار ...

وقتی بی رحمی های تو رو می بینم که ادعا کردی یه روزی عاشق ترینی و تا ابد عاشق ترین میمونی ... اما بعد چند سال و فقط چند سال همه چی یادت رفت ...

وقتی درموندگی های تو رو میبینم که به حکم زن بودنت ناچاری به سوختن و ساختن و خوار شدن ...

وقتی که همیشه باید زیر سایه سنگین یه مرد زندگی کنم و به شیوه اون ...

دلم نمیخواد زن باشم ...

پ.ن : هنوز هم " وقتی " هست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت 21:33 توسط رها |


امروز طی یه نامه از مدیران استان برای شرکت در جشن تقدیر از فرهنگیان ، به همراه معلم کلاس اول دبستانشون دعوت شده بود ...

با اون نامه یاد معلم کلاس اولم افتادم ... ریییس جون گفت من که یادم نیست معلمم کی بوده ؟! حالا از کجا برم پیداش کنم ؟؟!!

گفت تو یادته ؟ گفتم اره خیلی خوب ... یه خاطره دارم ازش که هیچ وفت تا آخر عمرم یادم نمیره ... مشتقاقانه گفت چی ؟؟ گفتم کلاس اول دبستان برا من سال سختی بود چون من رو به آمادگی ـ پیش دبستانی امروز ـ  نفرستاده بودن ـ دلیلش رو مامان جون بهتر میدونه  ـ برا همین نوشتن مثل بچه های دیگه برام سخت بود ...

درست یادمه برا نوشتن اولیه حرف " ج "  مشکل داشتم و معلم بیچاره هر چی برام مینوشت من دستم به نوشتن نمیرفت ، اونم عصبانی شد و یه تو سری بهم زد ! ... اون تو سری رو هیچ وقت یادم نمیره ... بماند که برا همون پس گردنی به زور می رفتم مدرسه و توقع داشتم منم به تلافی یه تو سری بزنم به معلم جون و بعد مسئله حل بشه ! ...

منم نمیدونم معلم کلاس اولم کجاست !! ... اما هر جاست امیدوارم که سلامت باشه ... و دیگه به کسی توسری نزده باشه ! ... یاد همشون بخیر ...

+ نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت 20:46 توسط رها |


یه ترانه ... حتی معنی اش رو نمیدونم ! ...

اما منو یاد خیلی سالها و این سالها می اندازه ...

 چرا نصیب من هیچی از تو نشد ؟  اون سالها نمیدونم چی و این سالها همش ...

دلم میخواد ازت دور دور شم ... تو نباشی و من تو رویام تو رو داشته باشم ...

اونجوری تو بهترینی .. بهترین ...    !                   

تقویم داره میگه خیلی دیر شده ... تو نمیدونستی که باید چی باشی .. نتونستی ...

از فرداهایی می ترسم که منم مثل تو بشم و مثل تو همه گذشته هامو یادم بره ...

ترانه رو میذارم تا جای تو رو برام پر کنه ... و چه خوب که نمیدونم چی میگه ، چون میترسم حرفای اونم   شبیه غرغرای تو باشه  !

+ نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 23:41 توسط رها |


 امروز تو یه اداره،  بزن بکش میشه ! البته از نوع کلامی اش ...

دست آخر یکی با چشم گریون میاد و یکی با  لب خندون  ...

چشم گریون برا خانم شاغل در اداره است و لب خندون برا آقا ...

دلیلش ؟؟؟ نمی دونم شما بگید ..!!

 

راهنمایی : مدیر کل محترم اداره مذکور ، مذکر می باشند ... نقطه !

پ.ن: در پایان مدیر کل محترم اداره مذکور به صراحت  اعتراف کردن که نیروهای خانم در اداره توانمندترن !

پ.ن: جسارت به آقایون نشه اما به نظر من اگه همه ادارات رو بدن دست خانمها چرخ مملکت می افته رو دور تندش !!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/06ساعت 21:48 توسط رها |


این روزا زندگی خیلی خوبه ! ... از صبح تا شب گرفتار زندگی !!  .. شب هم از خستگی میشه پر از خواب و رویا ! ... مهم تر از همه آرامشیه که علی رغم این همه خستگی دارم ... و حاضر نیستم اون رو  با هیچی عوض کنم! ...

یه جمله  هست که باید بگم تا ذهنم رها شه ازش ...

" از برگشتنم، از کارم و ادامه راهم پشیمون نیستم !!  "

 

پ.ن : یه فال حافظ میگیرم . . عجب تفاهمی !!

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم        فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم  

پ.ن: نمیدونم میای اینجا یا نه .. اما اون نوشته ها رو خیلی زود پاک میکنم ...

پ.ن: یکی منو چشم کرده ، نمی تونم بنویسم !!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت 21:52 توسط رها |



 



Design by : Night Skin












**